درباره نویسنده
ت
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • عید90
  • یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
  • دنیایی که ما برای خود ساختیم...
  • و من اندر کف علم و کار بعضی آدمها و شرکتها جامه درانیدم......
  • دانشگاه من + پیشنهاد برای انجام پایان نامه + خبر
  • در حسرت مرگ
  • سلام مجدد
  • جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
  • ارشد 89
  • سرگشته!
  • شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
  • سال نو مبارک
  • p a s s i v e d e f e n c e
  • تقدیر از قدرت!!
  • تازه چه خبر؟؟
  • نامه ای به پدربزرگ فقیدم
  • سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
  • معرفی کتاب
  • شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
  • 24 تیر
  • انتخابات
  • فرهاد جعفری
  • قابل توجه داوطلبان مجاز به انتخاب رشته کنکور ارشد
  • سلام
  • غبارزدایی
  • سال تغییر
  • جدید الوردی های بی جنبه ی دبیرستانی عقده ای بی فرهنگ بد!!
  • سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
  • همه مثل هم...
  • جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
کلمات کلیدی مطالب
  • عقلائی (٢)
  • پوریا حسنی (۱)
  • مرگ (۱)
  • شاملو (۱)
  • اراک (۱)
  • کتابفروشی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آبان ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • روزانه های فرهاد جعفری
  • طلبه ای از نسل سوم
  • !!توضيحات مختصر
  • دیوونه خونه ما!!
  • افکار خوشمزه
  • قلمرو کوچک ما
  • ایران سازه
  • بن بست ۷
  • جهان نیوز
  • خبرآنلاین
  • صدای 75
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سازه 83
عید90
نویسنده: ت - دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠

سلام

بامداد امروز سال 1390 شروع شد و دهه 80 به تاریخ پیوست. سال 80 که شروع شد کلی آرزو داشتم، کلی پیش بینی داشتم واسه خودم واسه ایران واسه دنیا. امروز صبح با خاطرات اون روزها از خواب پاشدم. حس خوبی ندارم نمیدونم دهه نود چه جوری تموم می شه اما نمی خوام اگه قراره به بدی دهه هشتاد باشه این دهه ها و قرن ها ادامه پیدا کنه. روز اول فروردین نمی خام حرفای نامید کننده بزنم. پس از خوبیاش می گم. دهه 80 که دومین دهه زندگیمون بود شامل اتفاقای مهمی بود تو زندگی شخصی اتمام دبیرستان، رفتن به دانشگاه فارق التحصیلی انتخاب شغل سربازی و ازدواج اتفاقای مهم زندگی که باقی زندگی همگی بر این مبنا رقم می خوره واسه اکثر ماها اتفاق افتاد. یا اینکه درصد زیادی از اتفاقایی که گفتم.

تو این دهه آدما زیادی وارد زندگیمون شدن که شاید خیلیاشون تا آخر عمر کنارمون باشن. دوستای عزیزی که همراهمون خواهند بود.

آرزوهای خوب واستون دارم. روزهای خوب واستون آرزو می کنم. موفقیت شادی و سلامتی واسه خودتون و خانواده هاتون یه آرزوی خوبه.

آخر پست رو با یاد اونایی که دیگه پیشمون نیستن و کاشکی بودن تموم می کنم امیدوارم سال نود یا حتی دهه نود را با ندیدن اونایی که دوست نداریم و مثه بختک با سرنوشتمون گره خوردن و ول هم نمی کنن، تموم کنیم

کاوه ع

نظرات ()



 
نویسنده: ت - یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

آقا اینجا چرا اینجوریه؟ دمه عید مثلاً !

بابا ۴ نفر شاید از اینجا رد شدن! آخه یه برنامه ای! یه نوشته ای!......

باز هم مگه خودم دست به کار بشم....

 

بر می گردم.....

نظرات ()



دنیایی که ما برای خود ساختیم...
نویسنده: ت - دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم.
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند ....

نظرات ()



و من اندر کف علم و کار بعضی آدمها و شرکتها جامه درانیدم......
نویسنده: ت - چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩

1- تعریف و تمجید پدر و مادر و فامیل و همسایه ها و دوست و آشنا رو بگذارید کنار.  با مهندس مهندس گفتن دیگران نه چیزی به شما اضافه میشه نه خرجی برای اونها داره!

فقط تعریف کردن کسانی رو برای همیشه تو ذهنتون نگهدارید که توی کار یا تحصیل همیشه دوست داشته باشید جای اونها باشید.

برید دنبال قلب علم! دنبال قلب مهندسی!

این روزها دارم فکر می کنم به اینکه :

آدم خوبه پیش مهندس ها مهندس باشه...

2 - یه حرفی از دکتر تابش پور یادم میاد که میگفت : بعد از دوره فارغ التحصیلی ، دوره ی یادگیری و تلمذ تازه شروع میشه....

و چقدر طولانیه این دوره ی یادگیری!

 

نظرات ()



دانشگاه من + پیشنهاد برای انجام پایان نامه + خبر
نویسنده: ت - سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩

بعد از مدتها آمدم تا شاید یه ذره نوشته هام مفید باشه . تصمیم گرفته بودم وقتم رو بیشتر به مطالعه بگذرونم ( که البته مدتی اینطوی بود ) اما خب مشکلات زیادی پیش اومد. ادامه یکی از درسها در تابستون و ادامه پروژه ش تا همین الان! و گیر افتادن در سریالی مثل Prison break! ( که بعد از مدتها اصرار دوستان و آشنایان بالاخره دیدمش! ) و کلاس های نرم افزار پشت سر هم! باعث شد همه چیز تعطیل بشه و من فقط در راه خوابگاه ، دانشگاه بشم . اما اینا مهم نیست . چیزی که دوست دارم در موردش صحبت کنم در مورد دانشگاه منه. روزی که رفتم به این دانشگاه دید خیلی خوبی نسبت به اون نداشتم . فضا رو یه فضای سنگینی احساس می کردم . وقتی می خوای واردش بشی باید کارت تردد داشته باشی! ( که البته الان دانشگاه تهران هم اینطوری شده ) و کیفت هم از X-ray رد میشه. حسابش رو بکن دفعه اولی هست که میخوای بری داخل ! با کلی علامت سوال مواجه میشی! که بابا مگه اینجا چه خبره؟!....یکهو احساس می کنی جو داره نظامی میشه! که از اسمش هم اینطور بر میاد. اما خب بعد از یکسال تازه فهمیدم که نه ، اینجا باید اینطوری باشه ، به خاطر تحقیقاتش که کلا در صنایع دفاعی کاربرد داره و به خاطر آدمهای کله گنده ای که اونجا میان! از وزیرهای مختلف گرفته و معاون ها و مشاور های رئیس جمهور و اخیرا هم خود رئیس جمهور .

هر سال وزیر د ف ا ع برای اغاز سال تحصیلی سخنرانی در دانشگاه داره. امسال بعد از سخنرانی یکسری از دانشجو ها به خاطر نداشتن خوابگاه از سر کول وزیر بالا میرفتن! وزیر با اون ابهت گیر دانشجو ها افتاده بود! و دانشجوها هم راحت حرفشون رو می زدن. از این حرفها و داستانها اونجا زیاده. هر روز یه مراسم و همایش اونجا برقراره. چیزی که من اونجا دیدم اینه که افرادی که اونجا هستن شاید برای یک محیط نظامی کار کنن ولی نظامی نیستن . پروژه های تعریف شده در اونجا حتماً باید به درد صنعت بخوره .

در دانشگاه های دیگه ، تا جایی که من میدونم! دانشجو بیشتر استاد رو میشناسه و استاد هم دانشجو رو! شاید از هر 50 تا دانشجو یه نفر بتونه یه پروژه مصوب بگیره و روی اون کار کنه ولی اینجا شاید کمتر دانشجویی پیدا بشه که پروژه ش مصوب نباشه یا همکار تحقیقاتی نشه . در مجتمع پ د ا ف ن د غ ی ر ع ا م ل برای تعداد زیادی از دانشجو های دانشگاه های دیگه ( که به صورت نخبه معرفی شدن یا شرایط دیگه ای داشتن ) پروژه تعریف شده و مبالغ خوبی رو هم به هر پروژه اختصاص میدن . در گروه سازه خیلی از دانشجو ها که از دانشگاه های دیگه اومدن و روی بحثهای انفجاری کار میکنن ( تا جایی که من میدونم ) 5 میلیون به پروژه شون اختصاص میدن و از این رقم نصفش برای خود دانشجوئه!

جالب اینجاست که به خود دانشجوهای اینجا که حق آب و گل دارند یک قرون هم نمیدن! و گفتن شما وظیفه تونه! ( هر چند که شاید من هم یه جور دیگه این پول رو زنده کنم! ) و البته حالا داره یه صحبت های میشه که به ما هم این پول رو بدن! ( یه سفره ای باز شده و هم دور هم هستیم دیگه!! )خلاصه اینها رو گفتم که شما بچه های ارشد هم میتونید موضوع پایان نامه تون رو اونجا بردارید! ( البته برای ورودی های جدید ) و شاید ذهنیتی که نسبت به دانشگاه ما وجود داره یه ذره درست بشه! ( هر چند که یه عده چشمشون رو میبندن و فقط دهنشون رو باز میکنن!!) 

اما چند تا خبر داغ و نیمه داغ و سرد! هم براتون دارم :

اول اینکه آقای عقلایی در کنار تجارتخونه ای که داشتن! ( آزمایشگاه خاک ) یک آتلیه عکس و فیلم هم در میدان شریعتی افتتاح کردن و قرار شده به بچه های 83 برای عروسی و مراسم دیگه شون تخفیف بدن! و خلاصه همه ی سفارشات پذیرفته می شود!!

دوم اینکه آقای محبی سربازیشون تموم شده و دارن میرن دنبال بیزینس! و هنوز شیرینیش رو به ما ندادن!

سوم اینکه شنیدم خانم بادکوبه و رضایی با هم همکلاس شدن در علوم تحقیقات! و هر دو دارن مهندسی آب می خونن!؟ ( لطفا صحت یا عدم صحتش رو در کامنتها اعلام کنید ) به هرحال به همه تبریک میگم!

چهارم اینکه شنیده شد مراسم عروسی خانم توکلی و آقای میرایی هم برگزار شده و از همینجا من بهشون تبریک میگیم! خیلی ها می تونستن بیننده عروسی باشن ولی گویا همه شنونده این خبر بودن فقط..... به هر حال تبریک میگم..

پنجم اینکه خانم محمدی هم با آقای مرتضوی ازدواج کردن . این خبر بر خلاف خبر بالا همین که به گوش من رسید خیلی بود!!...

 

پی نوشت : ترتیب خبر ها از نیمه داغ به سرد بود.... 

 

نظرات ()



در حسرت مرگ
نویسنده: ت - سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩

سلام عمو پوری

خیلی زود یکسال گذشت. راستشو بخوای تو این یه سال چند بار نشستم واست بنویسم نشد. دستم بکار نرفت. خیلی زیاد ساعتای متمادی زندگیمو تو این یه سال پر کردی. حتی از وقتی بودی بیشتر. رفتنت باعث کلی فکر و دغدغه شد واسم. روزای اول که میومدم سر خاکت خیلی دلم واست تنگ می شد. نمی دونستم چکار کنم میومدم که به ببینی حال خوبی ندارم میومدم که از زیر خاک تیکه های بامزه تو بندازی بهم. اولا دلم واست می سوخت اون حجم خاک خیلی سنگینه، جونورای تو خاک دلمو ریش میکرد. اما یکم که گذشت دیدم اونی که مایه دل سوزیه ما زنده هاییم. عمو پوری تو خوابیدی زیر اون همه خاک ما سگ دو می زنیم تو با فرشته ها دنبال کارنامه اعمالتی. ما با یه مشت شیطان صفت دنبال رتق و فتق امور. تو دعای خیر جمع می کنی ما بدبختی و کثافت.

2 ماه پیش بود فکر کنم تو هواپیما نشسته بودم که یهو وارد یه توده هوائی شدیم خلبان گفت اوضاع خرابه! یا حسین و یا خدا از همه طرف بلند شد! یه دختر با شخصیت که کنارم نشسته بود یهو یه تسبیح از نمیدونم کجا پیدا کرد و شروع کرد به دعا! منم از مهماندار یه بالش گرفتمو خوابیدم!!! بیدار که شدم هواپیما نشسته بود خانومه گفت شما همیشه انقدر ریلکسی گفتم نه! اما واسه مرگ له له می زنم! گفت چرا؟ گفتم شما حاضری الان بری جهنم یا 30 ساله دیگه اینجا جون بکنی بعد بری جهنم؟؟ وقتی آخرش آتیشه دیرو زود نداره! گفت من شاید بخوام برم بهشت!! گفتم خوب الان بری بهشت بهتره یا 30 سال دیگه؟؟ تو این 30 سال احتمال گناهکار شدنت بیشتره یا صواب روش شدنت؟؟....

عمو پوری رفتی و مارو تنها گذاشتی. رفتی و خانوادتو داغدار کردی. تو این یه سال نشد حال خوشی داشته باشمو به یاد اشک نریزم. نشد حرف از مرام بشه و یادت نکنم. راستی ببخشید واسه شام انتخابات. همون خورشت پر چرب هم بزور گیر آوردم. کاشکی میومدی واسه آخرین بار میدیدمت تلفنی نتیجه رو نمی گفتی. کاشکی اونجوری اوضاع گند نمیشد که دل و دماغ هیچ کاری نداشته باشم وگرنه حتما 2 3 باری باهم می نشستیم قبل از رفتنت.

7 مرداد سالگرد رفتن پوریا حسنی از بین ماست. کاشکی یکم فقط یکم قدر همدیگرو بیشتر بدونیم. راستی اگه بدونی این بار آخرین باریه که کسیو می بینی بازم رفتارمون همینه؟؟ یه ساله دارم حسرت و افسوس لحظه ها رو می خورم

2 مرداد هم سالروز وفات شاملو بود مطلب و با یه شعر از شاملو تموم می کنم:

 

"بیتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دروخ.
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز
شرمساری جبران ناپذیری ست.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی.
هر دریچه ی نغر
به چشم انداز عقوبتی می کشاید.
عشق
رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمند ترانند.
خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی!

کاوه

نظرات ()



سلام مجدد
نویسنده: ت - جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩

اینجا یه مدت بسته بود!

دلیلشم این بود که اینجوری که من فهمیدم  ابی و توحید از اینکه خواننده نداره یا بعضیا میان نظر نمیدن و ... ناراحت و دلگیرن! ولی به اصرار من دوباره باز شد و حالا می خوام دلیل کارمو بگم:

١- بهترین نویسنده ها واسه خودشون می نویسن نه دیگران!

٢- اینکه خواننده نداریم دلیل نمیشه که کارمون خوب نیست! انقدر وضع روحی همه نا مناسبه که پرفروش ترین کتابا هم نه خواننده داره نه خریدار!

و ...

واسه همین من چراغ اینجا رو فعلا روشن نگه می دارم تا بلاخره یه روزی هر کس دوست داره بیاد و حرفاشو بزنه! منم حرفامو می زنم اوناییو که میشه نوشت

فعلاً

کاوه

نظرات ()



 
نویسنده: ت - جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

والا چی بگه آدم! کامنتی که برای پست زیری گذاشته بودن..

خبر ۱۱:۱٢     ‎  ب.ظ - پنجشنبه، ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

بعد از یک سال جستجو و تحقیقات گسترده سندی مبنی بر چگونگی روند درس خواندن و نتیجه گرفتن گروهی از بچه های 83 در کنکور ارشد 88 متشکل از (م-ا-م) (ت-م) (ک-ا) (م-م) و (م-ب) رو شد!
م-ا-م در این ارتباط اظهار داشته که اگر این سند واقعی باشد نتیجه باید چیز دیگری باشد! و ماالان سر چهار راه نباشیم!
م-م همه ی موارد مطرح شده در این سند را تکذیب کرده و اظهار داشته که این یک عکس کامپیوتری است!
(ک-ا) و (م ب) نظری در این خصوص ارائه نکرده اند! و گفته اند فقط در حضور وکیلشان لب به سخن خواهند گشود!
در ادامه (ت-م) مدعی شده است عکس کامپیوتری نیست و حتی صاحب آن ساعت مچی را می شناسد!
سند منتشر شده :
http://www.2shared.com/photo/iL6BArQw/DSC016555.html

نظرات ()



ارشد 89
نویسنده: ت - چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

چند روز دیگه نتایج ارشد میاد . برآورد خودم اینه که حدود 7-8 درصد میانگین درصدها میاد بالا ! البته شاید هم بالا نیاد! نظر علما در این باره زیاد همسو نیست! اما خب موقع اعلام نتایج بیاید تو سازه 83 و رتبه هر کسی که خبر دارید رو اینجا بزارید که همه مطلع بشن .

برای همه آرزوی موفقیت میکنم.

 

نظرات ()



سرگشته!
نویسنده: ت - جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

2 3 روز پیش با توحید حرف می زدم، گفت چرا نمینویسی؟ گفتم چشم می نویسم. اما انقدر دچار سرگشتگی های متفاوتم که نمی دونم چی بنویسم دارم با همه چی می جنگم. این دیگه نوشتن نداره! دوست دارم واسه یه مدت هرچند کوتاه تو کما برم مغزمو از کار دنیا تعطیل کنم! بذارم دفراگ شه! ببینم چی ریختم توش چی دارم! چرا هی هر روز سرعتم میاد پایین؟؟ دوست دارم واسه جرم نکرده بندازنم زندان!! یه سال شایدم بیشتر! تا وقتی همه کتاب هایی رو که دوست دارم بخونم و نخوندم هنوز آزادم نکنن! پر نیستم! اونی که باید باشم نیستم! با دیو هایی جنگیدم که فکر شکستشون نشدنی بود! اما شد چون می خواستم چون بخودم روزی صد دفه گفتم تو از اونا بهتری و بودم. دیگه مثه قدیما ادبی نوشتنم نمیاد! نمی خوام غبار تنهائیمو با یاد تو پاک کنم! خونه دل و آشیان خاطر و اینا هم بهم حال نمیده! باید یه کاری بکنم تا چشمام می بینه تا گوشم می شنوه خودمو بسازم! 2 ماه تو کتابفروشی کار کردم! دانشگاهیه واسه خودش! 6 ماه سال 82 کار کردم تا اینجا رسوندم! این 2 ماه دوباره یادم انداخت که هیچی نیستم! تو کار خودم اگر خبره ام! اما خیلی چیزا هست که اصلا چیزی نمی دونم راجع بشون! همه زندگیم شده فکر اقتصادی! قرار نبود انقدر تک بعدی بشم! از اون ور بوم افتادم! نمی خواستم بنده باشم اما خدائی هم تو برنامم نبود!!

کاوه

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »